خرید بک لینک

 امروز وقتی سوار اتوبوس شدم نشستم روی یه صندلی نزدیک راننده البته تقریبا نزدیک

بعد از من خانم پیری سوار اتوبوس شد همین که نشست روی صندلی گفت الهی به امید تو

با خودم گفتم اسمان امروز از خونه اومدی بیرون با خودت این حرف رو گفتی .گفتی الهی به امید تو

دیدم ای خدا من اومدم بیرون و یادم رفت بگم الهی به امید تو

خیلی وقت بود داشتم دنبال یه چیزی میگشتیم با برادرم

ولی اصلا کار های ما جور در نمیامد

امروز وقتی گفتم الهی به امید تو باورم نشد که همزمان بتونم اون چیزی رو که من و برادرم دنبالش بودیم رو پیدا کنم.

انشالله فردا کارمون جور بشه و من به ارزوی دیرینه خودم برسم

خداای من تو اگاه بر هر کاری هستی

قسمت هر چی هست و صلاح من در هر کاری هست خودت بهم نشون بده

الهی به امید تو

برچسب: نویسنده: اسمان تاريخ: سه شنبه 10 بهمن 1391 ساعت: 3:44

صفحه بندی