خرید بک لینک
دومین خاطره ی روزهایی که گذشت رو با این خاطره شروع میکنم:

مدرسه ما چون شبانه بود و خوابگاه داشت خیلی از بچه ها میرفتن خوابگاه 
ولی من چون میتونستم بیام خونه هیچ وقت نرفتم خوابگاه بمونم
خوابگاه هم یه مسئول خیلی باهال داشت در واقع یه نگهبان ورودی و خروجی
خوابگاه دقیقا اون طرف خیابون بود
درب مدرسه ی ما همیشه قفل بود و نگهبانش هم همیشه زنگ تفریح توی بوفه درحال فروختن بود.
یه روز که خیلی سخت برامون میگذشت
تصمیم گرفتیم از مدرسه بریم خوابگاه البته با اجازه ی نگهبانی
ولی این مسئول درب مدرسه خیلی ادم ..... بود.
کنار درب ایستاده بودیم منم که خدای ور رفتن با اشیا هستم.هنوزم یادمه اون روز
کلید درب خونه ی خودمون رو انداختم داخل قفل درب مدرسه یه دفعه درب باز شد.
من رو میگی از خوشحالی داشتم دیونه میشدم.
ولی به کسی نگفتم سریع دوباره بستم
اخه اونجا یکم شلوغ بود.
رفتیم سر کلاس به همه ی بچه ها که کلا 10 نفر هم بیشتر نبودیم گفتم همتون اخر کلاس امروز صبر کنید یه خبر خوش براتون دارم.
همه بچه ها خسته  بودن هی میگفتن بگو دیگه میخوایم بریم خوابگاه خسته هستیم
منم گفتم از این دفعه باید از من اجازه بگیرین برین خوابگاه متوجه شدین یا دوباره تکرا کنم
خدا رحم کرد بهم
من رو 9 نفر برداشتن رو هوا گفتن چی دوباره تکرار کن؟؟
گفتم همون که شنیدین 
اومدن بندازن زمین گفتم من کلید درب مدرسه رو دااااااااااارم
دوباره خدا رحم کرد 
من نسشتم رو صندلی معلم اونا هم دور من جمع شدن میگن کلید رو از کجا اوردی؟؟؟
گفتم فردا زنگ تفریح بیاین خودتون ببینید من درب رو باز میکنم
گفتن باشه ولی اگر باز نشد......
خلاصه سرتون رو درد نیارم
درب رو باز کردیم و قرار شد فقط خودمون بچه های رشته ریاضی این ماجرا رو بدونیم
فکرش رو کنید زنگ تفریح من شده بودم مسئول خروج و ورود بچه ها
ولی خیلی خطرناک بود کارمون
بعد از چند روز یه دفعه یکی از بچه های رشته انسانی درب کلاس ما رو زد گفت :
ببخشید میشه به اسمان بگین کلید  رو بده میخوام برم خوابگاه
ما رو میگی مثل مجسمه خشکمون زده بود
معلممون گفت :اسمان مگه تو مسئول درب حیاط هستی
گفتم نه بابا مگه نگهبانی نداریم
حالا اون رشته انسانی هم هی میگه همه میدونن اسمان کلید درب حیاط رو داره
بد بخت شده بودیم 
معلم رو یه جوری پیچوندیم ولی هر چند فهمید و فقط خندید
حالا هر کی میخواست از درب حیاط یواشکی بره بیرون از من کلید میگرفت
کاش هیچ وقت باز نمیشد اون روز
ولی روزهاایی خوبی بود همه رفتن بیرون و اومدن جز خودم
پایان



 

برچسب: نویسنده: اسمان تاريخ: جمعه 6 بهمن 1391 ساعت: 18:56

صفحه بندی