خرید بک لینک

 امشب دلم میخواد دوباره گریه کنم

ولی مادرم کنارمه و دلم نمیخواد گریه ی اسمان رو ببینه

ولی قلبم داره از درد میترکه

اخه منم ادم هستم .امروز هیچ کار مفیدی انجام ندادم از خودم بدم میاد

دلم میخواد مادرم از پیشم بلند بشه بره تا هم گریه کنم هم بنویسم

خدا کنه خلوت شب زودتر بیاد تا با خودم تنها بشم

خدایا تو مونس هر کسی هستی

فقط تو هستی که ادم رو هیچ وقت تنها نمیزاری

من همیشه بابت نعمت هایی که بهم دادی سپاسگذارم

خودت کمکم کن این روزهای سخت من هم تموم بشه

بغض گلوم رو داره به درد میاره .

همین الان مادرم پرسید اسمان چرا تو چشمات اشک جمع شده

گفتم کار مانیتوره داره چشمام رو میسوزونه

امشب میخوام خاطره ی دوران کودکی رو بنویسم

الهی به امید تو روز دوم رو شروع کردم

برچسب: نویسنده: اسمان تاريخ: شنبه 7 بهمن 1391 ساعت: 2:49

صفحه بندی