خیلی سخته
-
تاریخ: 1391/11/11 ساعت: 3:42
خیلی سخته وقتی بعد از مدتها به ارزوی بزرگت میرسی به جای اینکه اطرافیانت خوشحال بشن .... من هیچ وقت از موفقیت دیگران ناراحت نشدم من امروز و دیروز گفتم الهی به امید تو یادته اسمان گفتی خدایا فردا کارم جور بشه بله امروز به ارزوی قلبیم رسیدم ولی چه سود حتی عزیزان من هیچ کدوم خوشحال نشدن من یه امانت ه...
الهی به امید تو
-
تاریخ: 1391/11/10 ساعت: 3:44
امروز وقتی سوار اتوبوس شدم نشستم روی یه صندلی نزدیک راننده البته تقریبا نزدیک بعد از من خانم پیری سوار اتوبوس شد همین که نشست روی صندلی گفت الهی به امید تو با خودم گفتم اسمان امروز از خونه اومدی بیرون با خودت این حرف رو گفتی .گفتی الهی به امید تو دیدم ای خدا من اومدم بیرون و یادم رفت بگم الهی به ام...
دستم به نوشتن نرفت
-
تاریخ: 1391/11/7 ساعت: 3:04
در روز دوم وقتی خواستم از خاطرات کودکی بنویسم دیدم سراپا غم این زندگی رو فرا گرفته. کلا امشب هم حال خوشی ندارم بازم جای شکر داره اینجا برای خودم مینویسیم با خودم حرف میزنم تنها نیستم گاهی اوقات مثل امروز تنهایی و بیهوده بودن باعث میشه خیلی از خودم بدم بیاد اسمان با تو هستم عزیزم گریه نکن همه چی درست...
از دست خودم ناراحتم
-
تاریخ: 1391/11/7 ساعت: 2:49
امشب دلم میخواد دوباره گریه کنم ولی مادرم کنارمه و دلم نمیخواد گریه ی اسمان رو ببینه ولی قلبم داره از درد میترکه اخه منم ادم هستم .امروز هیچ کار مفیدی انجام ندادم از خودم بدم میاد دلم میخواد مادرم از پیشم بلند بشه بره تا هم گریه کنم هم بنویسم خدا کنه خلوت شب زودتر بیاد تا با خودم تنها بشم خدایا تو ...
کلید درب مدرسه
-
تاریخ: 1391/11/6 ساعت: 18:56
دومین خاطره ی روزهایی که گذشت رو با این خاطره شروع میکنم: مدرسه ما چون شبانه بود و خوابگاه داشت خیلی از بچه ها میرفتن خوابگاه ولی من چون میتونستم بیام خونه هیچ وقت نرفتم خوابگاه بمونم خوابگاه هم یه مسئول خیلی باهال داشت در واقع یه نگهبان ورودی و خروجی خوابگاه دقیقا اون طرف خیابون بود درب مدرسه ی ما...
وقتی مدرسه میرفتم
-
تاریخ: 1391/11/6 ساعت: 3:37
اولین خاطره ی روزهایی که گذشت رو با این خاطره شروع میکنم: سر کلاس ادبیات نشسته بودیم معلم داشت درس میپرسید گفت اسمان تو جواب بده این شاعر چی میگه؟؟ منم گفتم :نمیدونم با کتاب ادبیات همچین زد تو سرم یه لحظه فکر کردم یکی از شاعران کتاب بود که زد تو سرم من تو کجا بودم .داشتم تو کتاب ریاضی سیر میکردم. ه...