زندگی من با اسمان شروع شد و با سپیدی ان پایان یافت.
اولین خاطره ی روزهایی که گذشت رو با این خاطره شروع میکنم:
سر کلاس ادبیات نشسته بودیم
معلم داشت درس میپرسید
گفت اسمان تو جواب بده این شاعر چی میگه؟؟
منم گفتم :نمیدونم
با کتاب ادبیات همچین زد تو سرم یه لحظه فکر کردم یکی از شاعران کتاب بود که زد تو سرم
من تو کجا بودم .داشتم تو کتاب ریاضی سیر میکردم.
هنوز هم مثل اون دوران ریاضی رو دوست دارم.
برچسب:
نویسنده: اسمان